خاطرات اسرائيل از زبان ميزبان بلاگر بازاري
وبلاگ:نیک آهنگ
لیزا:الو، نيکآهنگ؟
نيکآهنگ: بله بفرماييد...
لیزا: شماها خجالت نمیکشین؟
نیکآهنگ: ببخشید؟
لیزا: شماها خجالت نمیکشین خردبير رو می فرستین اسرائیل بهش پول تو جیبی نمیدین؟
نیکآهنگ: بله؟
لیزا: بله دیگه، طرف قرار بود ۶ روز بیاد اینجا، همه خرجشو من دادم چون گفت پول نداره...
نیکآهنگ: پدرش شرمنده، من چیکاره بیدم؟
لیزا: این آدم سایکو-پت اومد اینجا هر جا رفت به همه دروغ گفت...من دارم در بارهاش تحقیق میکنم...
نیکآهنگ: خانم محترم من شرمندهام، کسی که از خونواده بازاریه از این بهتر در نمیاد...موتلفه و این چیزا را اسمشو شنیدی؟
لیزا: آقا بذار بگم...این منو توی لندن دید، تا فهمید اسرائیلیام زود زد روی کانال دوستی و گفت میخوام بیام اسرائیل!
نیکآهنگ:خب!
لیزا:بعدش که رفتم هی پشت سر هم ایمیل زد و آروم آروم شروع کرد مخ ما رو به کار گرفتن...
نیکآهنگ:روشش اینه خب...
لیزا: خدا ذلیلش کنه...تا اینکه من مسوولیتش رو قبول کردم تا بذارن این بچه مسلمون...اوهوکی! فقط یک چیزش مسلمونی بود...هه هه هه...بیاد اینجا...
نیکآهنگ: آبجی، امور قبیحه رو برای سیبیل طلا تعریف کن، به من نگو!
لیزا: خلاصه، من بهش گفته بودم که خونهام کوچیکه، این گفت پول نداره، مخ منو هم به کار گرفت...
نیکآهنگ: چه جالب! من توی وبلاگم نوشته بودم که این داره توی تختخواب گفتگوی تمدنها میکنهها...
ادامه دارد، بدجوری هم ادامه دارد