06.01.2026

بحران معیشت، زوال طبقه متوسط و معمای غیبت تهی‌دستان در اعتراض‌های ایران

رادیوفرانسه: بحران معیشت در ایران به مرحله‌ای رسیده است که دیگر نمی‌توان آن را یک مشکل موقتی یا پیامد چند تصمیم نادرست اقتصادی دانست. آنچه امروز در زندگی میلیون‌ها ایرانی دیده می‌شود، نشانه یک دگرگونی عمیق اجتماعی است: فقیرشدن گسترده جامعه، فرسایش طبقه متوسط و حرکت جامعه به‌سوی دو قطب نابرابر؛ اقلیتی کوچک برخوردار از ثروت و رانت، و اکثریتی بزرگ که هر روز فقیرتر می‌شود. این الگو با توصیفی هم‌خوان است که کارل مارکس از منطق انباشت سرمایه ارائه می‌کند؛ روندی که در آن، تمرکز ثروت هم‌زمان با گسترش فقر نسبی و مطلق رخ می‌دهد [1].

گزارش‌های میدانی، از جمله گزارش خبرگزاری ایلنا، نشان می‌دهند که فقر دیگر محدود به بیکاران یا حاشیه‌نشینان نیست. امروز با پدیده‌هایی چون «شاغلان فقیر»، «دو‌شغله‌هایی که باز هم دخلشان به خرجشان نمی‌رسد» و «خانواده‌هایی که همه اعضایشان کار می‌کنند اما همچنان زیر خط فقرند» روبرو هستیم. این وضعیت بیانگر گسترش آن چیزی است که در ادبیات جامعه‌شناسی معاصر «طبقه شاغلان بی‌ثبات (Précariat)» نامیده می‌شود: گروهی که با وجود اشتغال، از امنیت شغلی، درآمد پایدار و حمایت اجتماعی محروم است [2].

خود دولت نیز به این واقعیت اذعان کرده است. بنا به گفته وزیر کار، حدود ۷۰ میلیون نفر از جمعیت کشور به یارانه نیاز دارند. چنین رقمی نشان می‌دهد که مسئله دیگر به «گروه‌های آسیب‌پذیر» محدود نیست، بلکه به بحرانی ساختاری در سازمان اجتماعی و اقتصادی جامعه بدل شده است؛ بحرانی که به‌گفته روبر کاستل، نشانه گسست پیوندهای حمایتی و فروریختن سازوکارهای ادغام اجتماعی است [3].

شکاف عمیق میان دستمزد و هزینه زندگی

برآورد فعالان کارگری نشان می‌دهد که هزینه حداقلی زندگی یک خانوار چهار نفره در شهرهای بزرگ کمتر از ۵۰ میلیون تومان در ماه نیست. در مقابل، حداقل دستمزد کارگران حدود ۱۳ تا ۱۴ میلیون تومان است. بسیاری از کارکنان دولت کمتر از ۲۵ میلیون تومان درآمد دارند و حقوق شمار زیادی از بازنشستگان بین ۱۵ تا ۲۰ میلیون تومان باقی مانده است. این شکاف ساختاری میان درآمد و هزینه، یکی از مهم‌ترین شاخص‌های فقر پایدار و بازتولیدشونده است.

حتی افزایش ۳۰ یا ۴۰ درصدی حقوق‌ها نیز قادر به پر کردن این فاصله نیست. برای مثال، افزایش ۴۰ درصدی حقوق ۱۵ میلیون تومانی، آن را به حدود ۲۱ میلیون تومان می‌رساند؛ رقمی که هنوز کمتر از نصف هزینه واقعی زندگی است. در چنین شرایطی، حذف ارز ترجیحی کالاهای اساسی به معنای آزاد شدن کامل قیمت‌هاست؛ تصمیمی که، به گفته بسیاری از کارشناسان، فشار تورمی را تشدید و توان بقا را برای لایه‌های پایین جامعه بیش از پیش تضعیف می‌کند.

فقیر شدن بازار و فروپاشی طبقه متوسط

یکی از نشانه‌های مهم این بحران، فقیر شدن کسبه و مغازه‌داران است؛ گروهی که پیش‌تر ستون فقرات طبقه متوسط شهری محسوب می‌شد. اجاره‌های سنگین، نوسان مداوم ارز، رکود بازار و کاهش شدید قدرت خرید مردم، بسیاری از این افراد را به وضعیتی از زیان دائمی کشانده است. اعتراض‌ها و تعطیلی‌های بازار در روزهای اخیر نشان می‌دهد که فقر به قلب بازار نیز رسیده است.

این روند به معنای تضعیف همان طبقه‌ای است که در نظریه‌های کلاسیک و معاصر، نقش عامل تعادل و ثبات اجتماعی را ایفا می‌کرد. به‌تعبیر پیر بوردیو، وقتی طبقه متوسط فرو می‌ریزد، جامعه مستعد قطبی‌شدن، بی‌ثباتی و خشونت ساختاری می‌شود [4].

شباهت با تحلیل مارکس، اما با یک تفاوت تعیین‌کننده

وضعیت کنونی ایران یادآور تحلیل مارکس در کتاب سرمایه نیز هست؛ جایی که سرمایه‌داری، به تعبیر او در سده نوزدهم، جامعه را به دو قطب اصلی تقسیم می‌کند: اکثریتی بزرگ از مزدبگیران فقیر و اقلیتی کوچک که ابزار تولید و ثروت را در اختیار دارد [1]. در ایران امروز نیز بخش بزرگی از اقتصاد در اختیار نهادها و شبکه‌هایی است که به قدرت سیاسی و رانت دسترسی دارند، در حالی که اکثریت بزرگ جامعه با بحران معیشت دست‌وپنجه نرم می‌کند.

اما یک تفاوت اساسی وجود دارد. مارکس بر این باور بود که چنین شکافی به‌طور تاریخی زمینه خیزش انقلابی را فراهم می‌کند. تجربه ایران نشان می‌دهد که فقیرشدن به‌تنهایی الزاماً به کنش جمعی گسترده و سازمان‌یافته منجر نمی‌شود.

چرا تهی‌دستان هنوز وارد میدان نشده‌اند؟

با وجود آنکه بیشترین فشار اقتصادی بر دوش کارگران، شاغلان بی‌ثبات و تهی‌دستان است، این گروه‌ها طی سال‌های اخیر کمتر به‌صورت گسترده و پیوسته وارد اعتراض‌ها شده‌اند. این وضعیت را می‌توان با چند عامل توضیح داد: نخست، نگرانی از بقا: برای بسیاری از این افراد، از دست دادن شغل—حتا شغلی ناامن و کم‌درآمد—به معنای ناتوانی در تأمین نان روزانه است.دوم، نبود چشم‌انداز روشن: اعتراض‌هایی که نتیجه ملموس ندارند، انگیزه مشارکت را کاهش می‌دهند. سوم، ترس از سرکوب: تهی‌دستان بیش از دیگران می‌دانند که هزینه سرکوب معمولاً بر دوش چه کسانی می‌افتد. و چهارم، نبود تشکل‌های مستقل و نیرومند: فقدان اتحادیه‌های کارگری مؤثر، پیوند میان اعتراض خیابانی و اعتصاب در محل کار را دشوار کرده است؛ همان ضعفی که کاستل آن را «انباشت ناامنی اجتماعی» می‌نامد [3].

اعتراض‌های امروز و امکان تغییر

اعتراض‌های جاری یک ویژگی مهم دارند: این بار، کاسبان فقیرشده و طبقه متوسط فرسوده نقش مهمی در آغاز آن‌ها داشته‌اند و مطالبات اقتصادی به‌تدریج رنگ سیاسی گرفته‌اند. این وضعیت می‌تواند به حرکتی گسترده‌تر تبدیل شود، اگر چند شرط هم‌زمان فراهم شود: تداوم اعتراض‌ها در شهرهای مختلف، پیوند خوردن اعتراض خیابانی با اعتصاب در محیط‌های کار، کاهش ترس از سرکوب به‌دلیل گستردگی حرکت‌ها، و شکل‌گیری تصویری روشن از تغییر، نه صرفاً نارضایتی.

در فقدان این شرایط، بخش بزرگی از تهی‌دستان و شاغلان بی‌ثبات همچنان ناراضی اما محتاط باقی خواهند ماند. آنچه امروز در ایران جریان دارد، صرفاً یک بحران اقتصادی نیست؛ ترکیبی است از فقر گسترده، زوال طبقه متوسط و تمرکز ثروت در دست اقلیتی کوچک. اعتراض‌های کنونی می‌توانند نقطه آغاز یک تغییر باشند، اما سرنوشت آن‌ها به این بستگی دارد که آیا نارضایتی‌های پراکنده می‌توانند به نیرویی منسجم، پایدار و دارای افق روشن بدل شوند یا نه.

پیام برای این مطلب مسدود شده.

Free Blog Themes and Blog Templates